تبليغاتX
سایه روشن - آنطرف دیوار ذهن ...

 

 

 

دلم می خواهد  روزی که  به سن پیری رسیدم ،

نزدیکی های خانه ام کافه ای  باشد  دنج  و  آرام ،

هر بعد از ظهر  بروم آنجا  بنشینم  برای  خودم  چای و  کیک  سفارش بدهم ،

و گاهی  هم  قهوه ای  تلخ ،

و شروع  کنم  به  داستان نوشتن .

از  پسرکی  بنویسم که  روزی  دلباخته  دختری بود ،

که هر  چه  خواست به  او بگوید  دوستش  دارد  مجالی  پیدا  نکرد برای  بیان  این  کلمه ...

 

 

رویاهای سایه روشن در پنجشنبه 20 مرداد1390 |


آخرين مطالب
» میم ... مثل مادر .
» خدای من ...
» زندگی ...
» آدم کمی آن طرف تر ...
» لحظه ای به درازای همیشه ...
» درد نامه ای برای ...
» بوی کاغذ رنگی ...
» ...
» سکوت حوالی نیمه شب ...
» تلویزیون ملی !