
خواب بعدازظهرهای کودکی ام که به شب وصل می شد و من ناگاه بیدار می شدم ، انگار صد سال خوابیده بودم .
همه جاساکت و تاریک بود و تو نبودی ،
چشمانم را می بستم و هراسان با ترس در حیاط می دویدم ،
می دانستم کجا پیدایت کنم ٬ همیشه پیچ کوچه ای با یک شیب ٬ مرا به تو می رساند ،
با امید و دلگرمی دیدنت آن شیب را تا نیمه ی کوچه ی تنگ و تاریک با دو طی می کردم ٬ صدایت را که بلند بلند
در خانه ی همسایه حرف میزدی میشنیدم ، قدم هایم آرام میشد و دیگر سیاهی کوچه ترسناک نبود .
هیچگاه به تو نگفتم که وقتی از خواب بیدار میشدم و تو نبودی چقدر می ترسیدم و دنیا چه خالی و وحشتناک می شد
هنوز هم حتی از خواب بر می خیزم با کابوسی از خاطرات گذشته و می دانم که در یکی از همین پیچ ها تو را گم کردم
و هی می خوابم و بیدار می شوم شاید شبی پیچ کوچه ایی مرا باز به تو برساند ...

خدای من لطف کن همه کارهایت را کنار بگذار و فقط به من گوش کن ،
لطفا اینجا روبروی من بنشین و تمام حواست بمن باشد ،
میدانی که بدم میاد وقتی که میخواهم حرف بزنم حواست بمن نباشد و من هی تردید داشته باشم که حرفهایم را
می شنوی یا نه !!
پس لطف کن توی چشمهای من نگاه کن و چند دقیقه برای من باش ، فقط برای من !
خدای من ! میشود لطف کنی یکی از آن فرشته هایت را بمن معرفی کنی که خیلی بزرگ باشد ،
و من آنقدر قبولش داشته باشم که دستم را بدهم به دستش و او مرا هر کجا که میخواهد ببرد ،
دلم میخواهد کسی باشد که فکرش خوب کار کند و هی از من نپرسد ،
دلم میخواد برای یک مدتی هم که شده او برایم تصمیم بگیرد و من فقط استراحت کنم ،
میشود یک فرشته با شعور و درک بمن نشان بدهی که هی نخواهد مرا تغییر دهد و مرا همینطوری که هستم بخواهد؟
خدای من ، میشود لطف کنی و یک فرشته ای باشد که خیلی خیلی آگاهیش کامل باشد و از این فرشته های زمینی
نباشد !؟
لطف کن یک فرشته ی آسمانی ، از جنس آسمان نشانم بده ...
خدای من ممنونم که حواست بمن بود ،
فرشته را به همان آدرس همیشگی پست کن لطفا … !

زندگی یعنی همین !
قصه ی تقلای آدمهای لاجون واسه یه لقمه نون ،
قبض 1۰۰ هزار تومنی گاز ،
هدفمند شدن یارانه های بی هدف ،
روشنفکری های کاغذی ،
آدمهای خسته از خود ،
بوسه های خجالتی ،
لبخندهای شیشه ای ،
وعده های آبکی ،
و امید ...
امیدی که هنوز چشم به راه فرداهاست .
آره ...
اینا یعنی زندگی ،
و من این روزا دارم زندگی می کنم ...

حقیقتی است این برای خودش، که یک وقت هایی سربگردانی و به خودت که کمی آن طرف تر ایستاده نگاه کنی ،
بعد از خودت بپرسی که: " این منم واقعا ؟" که دست به کارهایی زده ای که روزی روزگاری به ذهنت خطور نمی کرد !
اتفاقاتی را از سر گذرانده ای که وقتی کمی آن طرف تر بودی جوری متفاوت برای خودت ترسیمش می کردی ،
بعد هر چند یک جاهایی از رویاهای ناتمام و رها شده دلت بگیرد ،
اما سر آخر می فهمی ته ته ماجرا ، این خودت هستی که بزرگ شده ای ،
که سکوت میکنی به جای کش دار کردن یک واقعیت تلخ ... یک قصه ی بی معنا ...
حالا بیشتر اوقات از خودت تعجب میکنی تا از محیط بیرون ، و این یعنی تو دیگر آن آدم کمی آن طرف تر نیستی .
یک جاهایی اتفاقات مصیبت باری بر سر اعتمادی افتاده که آن آدم آن طرف تر داشته ، که تو دیگر به این راحتی ها اعتماد
نمی کنی .
یک زمان هایی اتفاقات بدی برای رویاهایش افتاده که حالا کمتر رویا می بافی ،
گاهی روزها بیرویا سر میکنی و این زندگی را بیشتر و بیشتر روزمره میکند برایت ،
واقعیتی که چه بخواهی و چه نخواهی واقعیت زندگی توست ...
اما در نهایت همه ی این ها به آنجا می رسد که با خودت رو راست تر باشی ،
خودت را هر چند سخت بیشتر بخواهی و تلاش کنی کمتر دلت برای آن آدم کمی آن طرف تر تنگ شود .
هر چند گاهی از اینی که هستی ، از اینی که شده ای بیزار شوی !
راه دیگری نیست ...

گاهی فراموشی سخت ترین کار دنیاست ...
حالا اگر به هزار ترفند بخواهی فرار کنی ،
سر آخر ، وقتی شب خسته و خواب آلود چراغ را خاموش میکنی و دراز میکشی روی تخت ،
وقتی توی تاریکی ساعت را با گوشی موبایلت برای زنگ زدن تنظیم میکنی و میگذاری بالای سرت ،
وقتی چشم هایت را میبندی و همین حالاست که بی هوش شوی ،
درست در آن فاصله ی کوتاه میان هوشیاری و بی هوشی ،
دوباره همه چیز برمیگردد که نشانت دهد تمام تلاش هایت بیهوده بوده است ...

این روزها که میروند ،
این خیابان های گره خورده از ماشین های گران قیمت ،
در پس هياهوی سر سام آور مسافران نوروزی ،
در چشم ها ی خسته ی مردم شهرم ، درد است که فریاد می کشد ...
درد نان ،
درد بی سر پناهی دل بی پناه ،
درد تن عریان ،
درد نداری و نداری و نداری ...
دیروز عصر به بهانه ای از خانه بیرون رفتم ،
عصر یک روز تعطیل بود و دل گرفته ای که انگار عهد بسته غروب روزهای تعطیل سر به بیابان بگذارد .
بی اختیار مسیری را انتخاب کردم که همیشه به دلیل ازدحام دست فروش ها از آن گریزان بودم .
چه می بینم ! یکی .. نه ، دو تا .. نه ، نمیدانم !
دیگر اصلا نمی توانم بشمارم تعداد دست فروش ها را !
زنان ، دختران ، کودکان ، جوانان ، پیر مردهایی که سالهاست از سن بازنشستگی عبور کرده اند !
اینها دست فروش های شهر منند !؟
باورم نمی شود ...
دخترک سیه چشمی که اینگونه بر روی سنگ فرش سرد و بی روح خیابان نشسته و لباس زنانه می فروشد !
پسرک 8- 9 ساله ای که با نگاه ملتمسش عابران را به سمت ترازوی خود می خواند !
پیر مرد فرتوتی که خستگی از نگاه و دستان لرزانش موج می زند و باطری قلمی و چسب و ... می فروشد !
خدایا این جا چه خبر است ؟!
تقلای زندگی ست ؟
تلاش برای حفظ آبرو ؟
دست و پا زدن برای لقمه نانی ؟
نمی دانم !
گیج و گنگ و مبهوت راه رفته و نرفته را برگشتم ...
هنوز تصاویر ذهنی ام را مرور می کردم که شنیدم :
نمایندگان ملت در مجلس شورای اسلامی از دولت به خاطر فلان حرف و موضع گیری تقدیر کردند !
تقدیر ... !
کاش یکی پیدا می شد از این مردم درد کشیده هم تقدیر کند ،
کاش یکی پیدا می شد دردها را ببنید شاید آن وقت خوراک و پوشاک و مسکن هم حق مسلم این ملت می شد ...

