تبليغاتX
سایه روشن

 

  

 

خواب بعدازظهرهای کودکی ام که به شب وصل می شد و من ناگاه بیدار می شدم ، انگار صد سال خوابیده بودم .

همه جاساکت و تاریک بود و  تو  نبودی ،

چشمانم را می بستم و هراسان با ترس در حیاط می دویدم ،

می دانستم کجا پیدایت کنم ٬ همیشه پیچ کوچه ای با یک شیب ٬ مرا به تو می رساند ،

با امید و دلگرمی دیدنت آن شیب را تا نیمه ی کوچه ی تنگ و تاریک با دو طی می کردم ٬ صدایت را که بلند بلند

در خانه ی همسایه حرف میزدی میشنیدم ، قدم هایم آرام میشد و  دیگر سیاهی کوچه ترسناک نبود .

هیچگاه به تو نگفتم که وقتی از خواب بیدار میشدم  و تو نبودی چقدر می ترسیدم و دنیا چه خالی  و وحشتناک می شد

هنوز هم حتی از خواب بر می خیزم با کابوسی از خاطرات گذشته و می دانم که  در یکی از همین پیچ ها تو را گم کردم

و هی می خوابم  و بیدار می شوم شاید شبی پیچ کوچه ایی  مرا باز  به  تو برساند ...

 

 

رویاهای سایه روشن در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 |

 

 

 

خدای من لطف کن همه کارهایت را کنار بگذار و فقط به من گوش کن ،

لطفا اینجا روبروی من بنشین  و تمام حواست بمن باشد ،

میدانی که بدم میاد وقتی که میخواهم حرف بزنم حواست بمن نباشد و من هی تردید داشته باشم که حرفهایم را

می شنوی یا نه !!

پس لطف کن توی چشمهای من نگاه کن و  چند دقیقه برای من باش ،  فقط برای من !

خدای من ! میشود لطف کنی یکی از آن فرشته هایت را بمن معرفی کنی که خیلی بزرگ باشد ،

و من آنقدر قبولش داشته باشم که دستم را بدهم به دستش و او  مرا هر کجا که میخواهد ببرد ،

دلم میخواهد کسی باشد که فکرش خوب کار کند و هی از من نپرسد ،

دلم میخواد برای یک مدتی هم که شده او برایم تصمیم بگیرد و من فقط استراحت کنم ،

میشود یک فرشته با شعور و درک بمن نشان بدهی که هی نخواهد مرا تغییر دهد و مرا همینطوری که هستم بخواهد؟

خدای من ، میشود لطف کنی و یک فرشته ای باشد که خیلی خیلی آگاهیش کامل باشد و از این فرشته های زمینی

نباشد !؟

لطف کن یک فرشته ی آسمانی ، از جنس آسمان نشانم بده ...

خدای من ممنونم که حواست بمن بود ،

فرشته  را  به  همان  آدرس  همیشگی  پست  کن  لطفا … !

 

 

رویاهای سایه روشن در سه شنبه 19 اردیبهشت1391 |

 

 

 

زندگی  یعنی  همین !

قصه ی تقلای آدمهای لاجون واسه یه لقمه نون ،

قبض 1۰۰ هزار تومنی گاز ،

هدفمند شدن یارانه های بی هدف ،

روشنفکری های کاغذی ،

آدمهای خسته از خود ،

بوسه های  خجالتی ،

لبخندهای  شیشه ای ،

وعده های  آبکی ،

و امید ...

امیدی که هنوز چشم  به  راه  فرداهاست .

آره ...

اینا یعنی زندگی ،

و  من  این  روزا  دارم  زندگی  می کنم  ...

 

 

رویاهای سایه روشن در یکشنبه 10 اردیبهشت1391 |

 

   

 

حقیقتی است این برای خودش، که یک وقت ‌هایی سربگردانی و به خودت که کمی آن طرف تر ایستاده نگاه کنی ،

بعد از خودت بپرسی که:  " این منم واقعا ؟"  که دست به کارهایی زده ای که روزی روزگاری به ذهنت خطور نمی کرد !

اتفاقاتی را از سر گذرانده ای که وقتی کمی آن طرف تر بودی جوری متفاوت برای خودت ترسیمش می کردی ،

بعد هر چند یک جاهایی از رویاهای ناتمام و رها شده دلت بگیرد ،

اما سر آخر می فهمی ته ته ماجرا ، این خودت هستی که بزرگ شده ای ،

که سکوت میکنی به جای کش دار کردن یک واقعیت تلخ ... یک قصه ی بی معنا ...

حالا بیشتر اوقات از خودت تعجب می‌کنی تا از محیط بیرون ، و این یعنی تو دیگر آن آدم کمی آن طرف تر نیستی .

یک جاهایی اتفاقات مصیبت باری بر سر اعتمادی افتاده که آن آدم آن طرف تر داشته ، که تو دیگر به این راحتی ها اعتماد

نمی کنی .

یک زمان هایی اتفاقات بدی برای رویاهایش افتاده که حالا کمتر رویا می بافی ،

گاهی روزها بی‌رویا سر می‌کنی  و این زندگی را بیشتر و بیشتر  روزمره  می‌کند  برایت ،

واقعیتی که چه بخواهی و چه نخواهی واقعیت زندگی توست ...

اما در نهایت همه ی این ها به آنجا می رسد که با خودت رو راست تر باشی ،

خودت را هر چند سخت بیشتر بخواهی و تلاش کنی کمتر دلت برای آن آدم کمی آن طرف تر  تنگ شود .

هر چند گاهی از اینی که هستی ،  از اینی که شده ای بیزار شوی !

راه  دیگری  نیست ...

 

 

رویاهای سایه روشن در شنبه 2 اردیبهشت1391 |

 

   

 

گاهی فراموشی سخت ترین کار دنیاست ...

حالا اگر به هزار ترفند بخواهی فرار کنی ،

سر آخر ، وقتی شب خسته و خواب‌ آلود چراغ را خاموش می‌کنی و  دراز می‌کشی روی تخت ،

وقتی توی تاریکی ساعت را با گوشی موبایلت برای زنگ زدن تنظیم می‌کنی و می‌گذاری بالای سرت ،

وقتی چشم هایت را می‌بندی و همین حالاست که بی هوش شوی ،

درست در آن فاصله ی کوتاه میان هوشیاری و  بی‌ هوشی ،

دوباره  همه چیز  برمی‌گردد  که  نشانت  ‌دهد  تمام  تلاش هایت  بیهوده  بوده  است ...

 

 

رویاهای سایه روشن در یکشنبه 20 فروردین1391 |

 

  

 

این روزها که میروند ،

این خیابان های گره خورده از ماشین های گران قیمت ،

در پس هياهوی سر سام آور مسافران نوروزی ،

در چشم ها ی خسته ی مردم شهرم ، درد است که فریاد می کشد ...

درد نان ،

درد بی سر پناهی دل بی پناه ،

درد تن عریان ،

درد نداری و نداری و نداری ...

دیروز عصر به بهانه ای از خانه بیرون رفتم ،

عصر یک روز تعطیل بود و دل گرفته ای که انگار عهد بسته غروب روزهای تعطیل سر به بیابان بگذارد .

بی اختیار مسیری را انتخاب کردم که همیشه به دلیل ازدحام  دست فروش ها از آن گریزان بودم .

چه می بینم !  یکی .. نه ،  دو تا .. نه ،  نمیدانم !

دیگر اصلا نمی توانم بشمارم تعداد دست فروش ها را !

زنان ، دختران ، کودکان ، جوانان ، پیر مردهایی که سالهاست از سن بازنشستگی عبور کرده اند !

اینها دست فروش های شهر منند !؟

باورم نمی شود ...

دخترک سیه چشمی که اینگونه بر روی سنگ فرش سرد و بی روح خیابان نشسته و لباس زنانه می فروشد !

پسرک 8- 9 ساله ای که با نگاه ملتمسش عابران را به سمت ترازوی خود می خواند !

پیر مرد فرتوتی که خستگی از نگاه و دستان لرزانش موج می زند و باطری قلمی و چسب و ... می فروشد !

خدایا این جا چه خبر است ؟!

تقلای زندگی ست ؟

تلاش برای حفظ آبرو ؟

دست و پا زدن برای لقمه نانی ؟

نمی دانم !

گیج و گنگ و مبهوت راه رفته و نرفته را برگشتم ...

هنوز تصاویر ذهنی ام را مرور می کردم که شنیدم :

نمایندگان ملت در مجلس شورای اسلامی از دولت به خاطر فلان حرف و موضع گیری تقدیر کردند !

تقدیر ... !

کاش یکی پیدا می شد از این مردم درد کشیده هم  تقدیر کند ،

کاش یکی پیدا می شد دردها را ببنید شاید آن وقت خوراک و پوشاک و مسکن هم حق مسلم این ملت می شد ...

 

 

رویاهای سایه روشن در شنبه 12 فروردین1391 |


آخرين مطالب
» میم ... مثل مادر .
» خدای من ...
» زندگی ...
» آدم کمی آن طرف تر ...
» لحظه ای به درازای همیشه ...
» درد نامه ای برای ...
» بوی کاغذ رنگی ...
» ...
» سکوت حوالی نیمه شب ...
» تلویزیون ملی !